خواستم بگویم
اراده کن
تا بمیرم
اما...
من از پس همین کارهای ساده ای که خواستی هم برنمی آیم، چگونه برایت بمیرم؟؟؟
خواستم بگویم
اراده کن
تا بمیرم
اما...
من از پس همین کارهای ساده ای که خواستی هم برنمی آیم، چگونه برایت بمیرم؟؟؟
کجایی گل زهرا
دلم گشت هوایی گل زهرا
و دارم زدلم از تو سوالی گل زهرا
از این دل تو رضایی گل زهرا؟
و آیا بودش تا شنود از تو ندایی گل زهرا
و یا چون که شکستم دل تو، سخت از آن زار و جدایی گل زهرا؟!
دو بیتی یی در مناجات با عزیزی که ندیدمش...
عزیزم چه عزیز است نگاهت ننمودم
نظر ها همه سوز است، نگاهت ننمودم
نگاهی که تو دیده ست، چه روزش گذرد شب
نگاهم شب و روز است، نگاهت ننمودم
( عزیزٌ علیَّ أن أری الخلق و لا تُری - سخت است بر من که خلق را ببینم و تو را نبینم )
خدایــــــــا
چــگــونــه بـا ظـالــمان رفـتــار مـی کـــنـیـــــ ؟!
آخــــر...
ظلمنـــ ـ ـــا انـفـــ ـ ـــســنـــ ـ ـــا...
نمی دانم سلام من سلام نیست
یا گوش هایم گوش نیستند
که جوابت را نمی شنوم...
السلام علیک یا اباصالح المهدی
ما را از چه می ترسانی؟
که اگر زندگیمان بی تو باشد، به جهنم می روبم؟؟؟
مگر جهنمی بدتر از بی تو بودن هم هست؟!
دخیل می بندم به ضریحت
دلم را
آخر
می خواهم دلبسته ی تو باشم
یا علی بن موسی الرضا...
هزار سال تنهاییت پر نشد
انگار فقط تنهاترین کس است که تنهایت نگذاشته است
اما می دانم
هرچقدر هم تنهاییت زیاد باشد
به بینهایت نمی رسد
یابن الزهرا
صدایت را نمی شنوم
اما می دانم
جوابم را می دهی
السلام علیک یا بقیة الله فی ارضه
برای این که در این شب شهادتت
دستی به قلم رود
و از تو بنویسد
تو باید بطلبی
یا حسن بن علی العسکری
یابن الحسن
بانویی میان در و دیوار تو را صدا می زند
کجایی این منتقم پهلوی شکسته ی مادر...
نمی دانم چه بگویم
هر بار
قطرات گریه را روی چشمانت جاری کردم
و هر بار
عرق شرم جاری شده ام را پاک کردی...
دشمنانت به کنار
همین محبان هم
کارهایشان
برای خم کردن قامت تو کافیست
یابن الزهرا
می گویند ماه صفر، ماه درد است
اما من می گویم
تا وقتی که نیاید
تمام ماه های سال، ماه دردند...
یادتان هست مولا؟
بارها
وقت خداحافظی
کنار ضریحتان
قول هایی رد و بدل شد...
قرار شد شما باز دعوت کنید
و من...
بارها شما به قول نداده تان عمل کردید
و من...
( این اولین دو بیتی من هستش که منتشر می کنم، البته یادم نیست اولین دوبیتی سروده شده هم هست یا نه! )
اینجا دو دست و قلم ها از آن اوست
از داغ واقعه خوانم برای دوست:
زندان شده ست زندگیم در فراق تو
دیدار روی یوسف کنعانم آرزوست
آخر چطور با تو خداحافظی کنم؟
دو ماه بدنم با تو خو گرفته است
حالا چگونه تو را کنار بگذارم؟
پی نوشت:
یادم باشد
حالا که می خواهم با پیرهن مشکیم خداحافظی کنم
چند وقتی یک بار به آن سر بزنم
تا ماجرای نوکر و ارباب فراموشم نشود...
"آمدیم...نبودید...رفتیم"
یابـن الحسـن!
این سرگذشت حال مــاست
یک عــمر است وقتـی می بینیم شـمــا نیستید
جـای انتظــار...
مـی رویم!
امروز اندکی از نعمت هایت را شمردم
حساب کردم، هر ساعت حدود 1800 نعمت
و هر روز حدود 43200 نعمت
چگونه می توانم اینهمه نعمتت را شکر بگویم؟
( به قول سعدی علیه الرحمه: هر نفسی که فرو می رود، ممد حیات است و
چون برمیآید مفرح ذات. پس در هر نفسی، دو
نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب. )
باورم شود؟!
واقعا می خواهی دعوتم کنی ارباب؟؟
یعنی
من هم...؟؟
:((
خدایا
تو که می دانی
بدون تقلب رساندن تو
همه ی این امتحانات زندگی را صفر می شومپس یا امتحان سخت نگیر... یا خودت تقلب برسان