هوا سرد است؛
اتفاقی که یک عمر در نبودنت تکرار می شود...
پ.ن:
دلم گرما می خواهد
گرمایی از جنس دیدارت...
هوا سرد است؛
اتفاقی که یک عمر در نبودنت تکرار می شود...
پ.ن:
دلم گرما می خواهد
گرمایی از جنس دیدارت...
کودکیم شکایت دارد
از این روزها
طفلک، مدام ناله می زند
گریه می کند
دست و پایش را بر زمین می کوبد
و با آن نگاه معصومانه اش
دلم را آتش می زند...
خدیا
به داد این کودک برس
که هنوز کودک است و مراقبت تو را می خواهد...
خوش به حال آن که این روزها فرهاد توست
شیرینیت به دلش نشسته و
دلش شیرینش، شور می زند؛ در هوای تو...
مشکل از چشمان من بود که نور تو ندید
ور نه یک عمر تو بر جان و دلم تابیدی
پ.ن:
بیچاره هر که در مقابل خورشید شب شود، بیچاره من...
شما که خواهید
سربازی و شهادت در راهتان نیز برای چون منی ممکن خواهد شد
+
ای کاش با نگاهتان
منِ بی سر و پا
بی سر و پا گردم؛
ای کاش...
سال ها در بزدم تا نظری اندازید
حال که در بگشودید
مگذارید که با دست خودم آن را بندم...
پ.ن:
ارباب، مدام ترس دارم که از شما دور شوم، می شود نگذارید چنین گردد؟
کـویــر کـه بـبــارد دیـگــر کـویــر نـخــواهـد بــود . . .
مـی شـود اذن بــاریـدنـم دهــی ؟ !
پ.ن:
بگذار در هوای تو باران شوم، خدا...
+ دلــم "هـوای تــو" مـی خـواهـد . . .
به منِ غمزده رخصت دادی
که به اندوه دگر ذکر تو بر لب آرم...
+ من کجا و ذکر تو بر لب آوردن...
+ چه غم وقتی تو پایان تمام رنج و دردی...
پ.ن:
هر چه از نعمت هایت بگیری باز هم باید شکر گویم
که گرفتن نعمتت نیز خود نعمت است...
فقط ای کاش حکمت ها را نیز نشانم دهی
نه این که ندانم حتما حکمتیست
"ولکن لیطمئنّ قلبی..."
شما که نباشید
باران شهرمان
بر جهنم می بارد!
پ.ن:
مولا
کجایید؟!
جهنم کافی نیست... ؟!
گفتی می آیی
گفتی می خری
گفتی می بری
... پس کجایی؟!
- می ترسم باد تمامِ "من" را ببرد... -
گاه به زمین زیر پایم حسادت می کنم
او دور تو می گردد
و من...
- کجایی خورشید؟! -
پاییزی بودم
پاییز رفت
زمستانیم کن
می خواهم زیر برف ها نیز همینجا بمانم
تا بیایی
بهار...
پ.ن:
کاش که لطف تو شامل حالم گردد و رخصت ایستادنم دهی...
این روزها
نه در
نه دیوار
نه کوه
هیچ کدام راه من به تو را سد نکرده اند که نابودشان کنم
هیچ کدام...
این روز ها فقط منِ من بین من و تو قرار گرفته است
تو بگو چه کنم...؟!
( اقتباس از اگر دری میان ما بود )
دل من سخت اسیر حرم کرببلایی شما گشت ارباب؛
"به اسیر کن مدارا... "
گر بدانم
که تو بر قله ی این کوه هستی
این همه صخره ی پر رنج همه هیچ بوَد...
پ.ن:
من تو را می خواهم
با تمامِ سختی...
جان مولا نظری بر دل حیرانم کن،
دل من سخت هوای تو به سر دارد و بس ویران است...
+الهی و ربی، من لی غیرک؟!
تـو کــه نـبـاشــی
مـی خـواهـم دنـیــا نـبـاشـد
مـرا بـه دنـیـای بـی تـو چـه کــار اسـت، یــا حــسـیـن . . . ؟!
آمـاده ی سـفـر بـودنـد
بـرای هـمـسـفـرانـش مـی خـوانـد . . ." هــرکـه دارد هــوس کــربـبــلا بـســم الـلــه " ...
... جـز تــو هـیـچ کـس بـغـضـم را نـفهـمـیـد !
وقت خداحافظی دوستان
شاید بتوانم اشک هایم را پنهان کنم
اما تو که می دانی، این بغض گلو - که ذکر کربلا کربلایش امانم نمی دهد - دست از من برنمی دارد!
تو بگو چه کنم...؟!
بـعـضـی حـرف هـا گـفـتـنـی نـیـست ، نـوشتـنـی نـیـسـت . . .
بـغـض کـردنـیـست ، گـریـستـنـیـست ، زار زدن می خـواهـد !
+
فقط مـی تـوانی گــوشـه ای زانـو هـایـت را بـه بـغـل گـیـری
بـغضـت را بـشـکـنـی،
و هـمراه با اشـک هـایـت زیر لــب "کـربـلا کـربـلا" گـویــی . . .
دلمان برای نفس های کربلا تنگ است / و برای نظر به گنبدت ارباب؛
اینجا بغض ها راه نفس را می بندند / و اشک ها راه نظر را...
هذا یوم الجمعه، اما هنوز صدایت به گوش نمی رسد؛
امان از گوش های ناشنوا...
+اللهم عجل لولیک الفرج
اما
بین عادت ها فرق است ؛
چشمان من عادت کرده اند به ندیدن و نادیده گرفتن آنچه که هست
چشمان تو عادت کرده اند به دیدن و نادیده گرفتن آنچه که هست...
بین عادت ها فرق است...
+ امان از لحظه ای که من نادیده می گیرم و تو می بینی...
+ کی می شود که به یک جرعه از نگاه، بیماری دو چشم مرا برطرف کنی...
+ اقتباس از "از من جدا مشو که توام نور دیده ای"
کم کم مسافران راهی می شوند ،
من می مانم و حسرت یک زیارت اربعینت...
شیرین تر از نگاه تو بر دل ندیده ام در عمر
ای وای بر دلی که فروشد نگاه تو...