به طعم گندم

با تمام تلخی همیشگی؛ گندم پدر هنوز روی خوشه است، روی خوشه هاست...

بسم الله الرحمن الرحیم
در نبود تو
می نویسم از برای تو
از برای گریه های شامگاه تو...

می شود برای ما دعا کنی
آن زمان که می چکد
قطره های اشک از دو دیدگان تو
بعد دیدن کار های ما،
در نبود تو...؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر هایم
همه ناتمامند
آخر
در انتظارند تا "تو" تمامشان کنی
ای پایان خوش تمام آرزو ها . . .

آخرین نظرات

۴ مطلب با موضوع «داستانک :: دفاع مقدس» ثبت شده است

چادرش را بوسه زد و گفت

یادت باشد

من

می روم

تا حجابت بماند

. . . و پرواز کرد!


پی نوشت: چه کرده ایم با شهدایمان؟!

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۱ ، ۱۹:۰۸
امیرحسین رعایی

بابای من زنده است

فقط

بعد از جبهه رفتنش

در یک قاب عکس

تاقچه نشین شده است

همین!

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۱ ، ۱۳:۴۷
امیرحسین رعایی
خونریزیش شدید بود
من را صدا کرد و گفت
یادت هست داخل صبحگاه بیسکویت می دادید؟
من یکی از آنها را که سهم خودم بود برای دخترم بردم، اشکال ندارد؟
جوابش را که دادم چشمانش را بست، انگار منتظر همین یک جواب بود
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۱ ، ۱۵:۰۳
امیرحسین رعایی

در جبهه وقت مرخصی گرفتن بچه ها کار ما شده بود خندیدن

می گفت: من پنج ساله پدر و مادرم رو ندیدم، حالا شما شش ماهه می خواید برگردید؟

بیچاره ها نمی دانستند پدر و مادرش فوت کرده اند، با خجالت از تصمیمشان منصرف می شدند و می رفتند بیرون

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۱ ، ۱۹:۱۶
امیرحسین رعایی