به طعم گندم

با تمام تلخی همیشگی؛ گندم پدر هنوز روی خوشه است، روی خوشه هاست...

بسم الله الرحمن الرحیم
در نبود تو
می نویسم از برای تو
از برای گریه های شامگاه تو...

می شود برای ما دعا کنی
آن زمان که می چکد
قطره های اشک از دو دیدگان تو
بعد دیدن کار های ما،
در نبود تو...؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر هایم
همه ناتمامند
آخر
در انتظارند تا "تو" تمامشان کنی
ای پایان خوش تمام آرزو ها . . .

آخرین نظرات

۱۰ مطلب با موضوع «داستانک» ثبت شده است

باز هم تا آخر شب پای ماهواره بود؛

باز هم تا آخر شب گلویم پر از بغض بود؛

باز هم آخر شب بغضم ترکید:

"آخه عزیزم اینا همونایی هستن که هشت سال جوونای ما رو گرفتن... می ترسم تو رو هم از من بگیرن"

باز هم آخر شب شد، خوابید، من ماندم و ترس این که دیر بیدار شود...


+

باتوجه به کم بودن تجربه م در زمینه داستان، لطفا نقد کنید.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۳ ، ۱۸:۰۹
امیرحسین رعایی

گوش هایش نمی شنید

مقداری از زیر شال بیرونشان آورد

کاش این بار گوش ها صدای خدا را می شنیدند . . .

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۲ ، ۲۳:۳۰
امیرحسین رعایی

جوان در فکر انجام کاری جدید برای تحول در زندگیش بود، ایده های بسیاری در سرش داشت اما هر چه می کرد نمی توانست موفق شود.

روزی در حال قدم زدن در خیابان بود که یکی از مشهورترین و موفق ترین مدیران دنیا را دید. با خوشحالی سمت او رفت و بعد تعریف ماجرا تقاضای کمک کرد. مدیر موفق لبخندی زد و گفت : می فهمم چه می گویی جوان، می فهمم... راستش من هم دقیقا مثل تو بودم؛ و دقیقا همین کار تو را انجام دادم و به موفقیت رسیدم.

(ادامه داستان در ادامه مطلب)

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۲ ، ۰۱:۳۳
امیرحسین رعایی

تا چشم بر هم گذاشت

روزش شب شد

و باز چشم بر هم گذاشت

اما دیگر شبش روز نشد . . .!


پی نوشت:

در چشم بر هم زدنی از دنیا می رویم...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۱:۲۳
امیرحسین رعایی

گمان می کرد دست و دل بازی را به انتهایش رسانده است

حتی همسرش را هم بخشید

به چشمان ناپاک خیابان ها...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۲ ، ۰۳:۵۹
امیرحسین رعایی

چادرش را بوسه زد و گفت

یادت باشد

من

می روم

تا حجابت بماند

. . . و پرواز کرد!


پی نوشت: چه کرده ایم با شهدایمان؟!

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۱ ، ۱۹:۰۸
امیرحسین رعایی

چمدانش را بست، گفت می خواهم به سفر بروم

پرسیدم: کجا به سلامتی

_یه جای خوب! تو هم چمدونت را ببند...

_من دیگه واسه چی؟ من که قصد سفر ندارم

_هممون مسافریم، قصد هم نداشته باشی به زور می برنت، اگه از قبل چمدونت رو نبندی برات سخت تره!


( چمدانمان را که می بندیم نباید زیاد سنگینش کنیم...

یک کفن کافیست

بار اضافی که نمی گذارند ببریم، تازه جریمه هم دارد! )


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۱ ، ۲۳:۵۹
امیرحسین رعایی

بابای من زنده است

فقط

بعد از جبهه رفتنش

در یک قاب عکس

تاقچه نشین شده است

همین!

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۱ ، ۱۳:۴۷
امیرحسین رعایی
خونریزیش شدید بود
من را صدا کرد و گفت
یادت هست داخل صبحگاه بیسکویت می دادید؟
من یکی از آنها را که سهم خودم بود برای دخترم بردم، اشکال ندارد؟
جوابش را که دادم چشمانش را بست، انگار منتظر همین یک جواب بود
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۱ ، ۱۵:۰۳
امیرحسین رعایی

در جبهه وقت مرخصی گرفتن بچه ها کار ما شده بود خندیدن

می گفت: من پنج ساله پدر و مادرم رو ندیدم، حالا شما شش ماهه می خواید برگردید؟

بیچاره ها نمی دانستند پدر و مادرش فوت کرده اند، با خجالت از تصمیمشان منصرف می شدند و می رفتند بیرون

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۱ ، ۱۹:۱۶
امیرحسین رعایی