به طعم گندم

با تمام تلخی همیشگی؛ گندم پدر هنوز روی خوشه است، روی خوشه هاست...

بسم الله الرحمن الرحیم
در نبود تو
می نویسم از برای تو
از برای گریه های شامگاه تو...

می شود برای ما دعا کنی
آن زمان که می چکد
قطره های اشک از دو دیدگان تو
بعد دیدن کار های ما،
در نبود تو...؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر هایم
همه ناتمامند
آخر
در انتظارند تا "تو" تمامشان کنی
ای پایان خوش تمام آرزو ها . . .

آخرین نظرات

۲۳۰ مطلب با موضوع «بر داشت :: بر، داشت» ثبت شده است

همیشه عشق نیست

گاه آشفتگی ها

واقعا دل مردگیست

پژمردگیست،

گاه پاییز

بهاریست که پژمرده شدست...


_ میلاد عرفان پور : "پاییز بهاریست که عاشق شده است"


پی نوشت:

بیا ،

بهار می شوم...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۳ ، ۲۲:۲۳
امیرحسین رعایی

دیو چو بیرون رود

دیو دیگری جای او گذارند!

_ اندر احوالات وزارت خانه

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۳ ، ۲۳:۵۰
امیرحسین رعایی

نوشته:

دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی

و وقتی نیست چیزی تو زندگیت کم باشه...


یاد تو می افتم...

می نویسم:

یا خیر حبیب و محبوب...

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۳ ، ۱۸:۵۴
امیرحسین رعایی

وقتی تو حتی از یک نقطه نیز آگاهی

کاش حتی یک نقطه اضاف نگذارم... مبادا بگویی زیاد نوشته ای!


پ.ن:

گاهی نباید چیزی نوشت؛

گاهی یک سلام،

گاهی یک سلام و یک کلمه؛

و چه شیرین است که به خاطر او بیش از این ننویسی...


پ.ن2:

خدایا کمکمان کن...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۱:۵۹
امیرحسین رعایی

به سقف اتاق خیره بود؛
خیره بود؛
و باز هم خیره بود...
چه ماجرای عجیبیست جانباز قطع نخاع بودن!

پ.ن:
از اوضاع خودش راضی بود
و ای کاش
از اوضاع امثال من نیز...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۸:۵۲
امیرحسین رعایی

فکرش را که می کنم لرزه بر اندامم می افتد:

من نتوانم ذکری از تو بر زبانم آورم

و با حسرت به اطرافیان نگاه کنم که همگی ذکر گویند... " بـه عــزّت و شــرف لــا الــه الــا الـلّه . . . "


پ.ن:

و ما لی لا أبکی؟! و لا أدری الی ما یکون مصیری...

( و چرا گریه نکنم...؟! در حالی که از سرنوشت خود بی خبرم... )

مناجات ابوحمزه ثمالی - امام سجاد علیه السلام.

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۳ ، ۲۳:۲۱
امیرحسین رعایی

لباس نو نمی خواهم

همین پیرهنِ مشکی برای بهاری شدنم کافیست...

پ.ن:

سالی که نکوست

از فاطمیه اش پیداست...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۳ ، ۰۲:۲۶
امیرحسین رعایی

با تمام ادعای تبهرش در ریاضیات

هیچگاه نتوانست بفهمد

یک در کنار بی نهایت برابر است با بی نهایت...


پ.ن: ای کاش با تو خدایی شوم، خدا...

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۲ ، ۲۲:۲۸
امیرحسین رعایی

غربتت را باور کن؛

قواره های این شهر آنقدر کوچک است،

که هیچ کدام از لباس هایش به تو نمی آید!


پ.ن:

لباس

باید از آسمان باشد،

آنجا که هیچ بویی از زباله های این شهر نبرده است...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۲ ، ۱۰:۱۷
امیرحسین رعایی

پیش خداوند

شاید سوره ای دیگر محفوظ باشد،

که با حروف "مقطعه" ی نام شما شروع می گردد...

حـــاء، سیــن، یـــاء، نـــون ؛ حسیــن علیه السلام .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۲ ، ۲۱:۲۷
امیرحسین رعایی

دل آسمان است

تو را که ببیند

قیامت می شود...

" و إذا السماء کشطت " *

" و آنگاه که آسمان ز جا کنده شود "


پ.ن:

دلم قیامت با تو بودن خواهد...


*سوره مبارکه تکویر، آیه شریفه 11


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۲ ، ۱۷:۴۳
امیرحسین رعایی

چشم بند که ببندم

راهت هر چه نورانی باشد

نخواهم دید...


پ.ن:

می خواهم چشمانم را "تو" باز کنی...

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۲ ، ۱۳:۲۵
امیرحسین رعایی

چشم بند که ببندم

راهت هر چه نورانی باشد

نخواهم دید...


پ.ن:

می خواهم چشمانم را "تو" باز کنی...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۲ ، ۱۳:۲۵
امیرحسین رعایی

چشمانش را بست...

هرچند که می دانست تو می بینی،

اما همین که تو را ندید پایان کارش بود...


پ.ن:

بازی های کودکی به یادم آیند

چشمانم را در پشت درختی پنهان می کردم؛

گمان می کردم دیگر همبازی ها مرا نمی بیند...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۲ ، ۱۵:۳۳
امیرحسین رعایی

می خواستند دنیا را از من بگیرند

آن زمان که قطار شهرتان بی من حرکت کرد

اما نمی دانم چه شد که نگاهتان بار دیگر افتاد بر من و گذاشتید کسی در را بگشاید و در همان حرکت قطار، دنیایم را پس گیرم...


مولا! دنیای من اینجاست که شما هستید، نه جای دگر...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۲ ، ۰۰:۱۵
امیرحسین رعایی

گفتند این توافق تعظیم غرب شرق مقابل ایران بوده است

و ما نمی دانیم

دم خروس را باور کنیم؛

یا این کلماتشان را !
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۲ ، ۲۰:۱۸
امیرحسین رعایی

این روزها

نه در

نه دیوار

نه کوه

هیچ کدام راه من به تو را سد نکرده اند که نابودشان کنم

هیچ کدام...

این روز ها فقط منِ من بین من و تو قرار گرفته است

تو بگو چه کنم...؟!


( اقتباس از اگر دری میان ما بود )

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۲ ، ۰۱:۱۸
امیرحسین رعایی

شهادت را به من نمی دهند

باید از این "من" رها شویم...


+اقتباس از علمدار

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۲ ، ۱۴:۴۷
امیرحسین رعایی

هر نوشته ای که تو آن را نوشتی زیبا شد

مرا نیز بنویس...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۲ ، ۲۲:۰۹
امیرحسین رعایی

دل هــا هـمــه بـی تــابــــ تــو اربــابــــ ؛

وقـتــی ز بــلـنــدی بـرســد نـغــمـه ی قـــرآن . . .


+ صـوتــــ حـجــازیـت عــالـم تکـان دهــد؛ قــرآنِ رویِ نـیــزه! چــه زیـبــا صــدای تــوسـتــــ . . .

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۲ ، ۲۱:۵۸
امیرحسین رعایی

لب ها

پس از بی جوابی فریاد هل من ناصر ...

تشنه گشتند

پ.ن: هنوز / تشنه ...


۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۲ ، ۰۰:۲۹
امیرحسین رعایی

همیشه در دلم بتاب ...

... خورشید که نتابد دنیا تاریک می شود!

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۲ ، ۰۴:۴۴
امیرحسین رعایی

مسکین بدون توشه رود،

مگر ارباب گذارد؟!

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۲ ، ۱۳:۲۷
امیرحسین رعایی

فکری در سرم پرسه می زند:

" می شود آسمان به زمین بیاید ؟!!

یا که زمین به آسمان رود... ؟! "

. . . سرم هوای پرواز دارد !!

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۲ ، ۱۳:۴۱
امیرحسین رعایی

از فروشنده ی لوازم آرایشی نقل می کرد، که بیشترین فروشش در ایام تاسوعا و عاشوراست

و من چه دارم که بگویم

جز

امان از دل زینب(سلام الله علیها) . . .


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۲ ، ۲۱:۳۹
امیرحسین رعایی

آسـمــان هـا و زمـیــن غـرق بـه خــون خـواهــد شـد،

مــکــــن ای صــبـــــح طــلــــوع . . .

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۲ ، ۰۹:۰۰
امیرحسین رعایی

دلم آبرو می خواهد،

از جنس آبی که از دستان سقا ریخت؛

دلم آبرو می خواهد...


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۲ ، ۰۱:۳۱
امیرحسین رعایی

با آن سن کمش

مرگ را "أحلا من العسل" می دانست

اما من ...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۲ ، ۰۱:۲۱
امیرحسین رعایی

پاییز را دوست ندارم

اصلا / حالا که تو نیستی / بهار را هم دوست ندارم / ای تنها بهار دنیا ...


پ.ن:

چه بهار ها که پاییز شدند و تو نیامدی...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۲ ، ۱۰:۴۴
امیرحسین رعایی

دسـتــان مــن

ســرشــارِ از شــور و وفــا

در کــربـلا بــودم اگــر . . .


پی نوشت:

واقعیت شاید گونه دیگر می بود اگر آنجا بودم، اما آرزو که عیب نیست ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۲ ، ۱۰:۳۱
امیرحسین رعایی